تبلیغات
بگید بباره باروون
































بگید بباره باروون

حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست...سر عقل آمده هر بنده که دیوانه ی توست


ای بابا...

(عمیقا دارم تلاش میکنم چیزی جز این بتونم بنویسم ولی نمیشه!!!هیچی به اندازه همین ای بابا و اون ... بعدش جواب نمیده...)

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ساعت 07:06 ب.ظ توسط دانشجو (ف.س.ط) نظرات |

درسته سنگ مفته و گنجشکم مفت. اما هر سنگ زدنی مفت تمام نمیشه عزیز دلم...گاهی سنگ را بد میزنی به جا گنجیشکه بر میگرده میخوره تو سر خودت...


این جمله از کشفیات جدیدم بود
راستی یه کشف جدیدم کردم،اینکه ادم نباید خیلی با محبت باشه،گاهی با محبتش در حق کسایی که دوستشون داره ظلم میکنه،جایی که نباید ببخشی اگه ببخشی نمیذاری طرف مقابلت اشتباهش را بفهمه


همه ما یه درد داریم و اون اینه كه درد همو نمیفهمیم.
گاهی وقت ها یه حرف با اینکه شاید خیلی ساده و مسخره باشه مثل کبریت میمونه برای انبار باروت وجودت، تازه وقتی کبریت زده میشه و اتیش میگیری میفهمی عمری تو دلت یه انبار باروت داشتی و خبر نداشتی...حالا این باروت میتونه عشق باشه و تو را بسوزونه ،میتونه نفرت باشه و هم تو و هم طرف مقابلت را بسوزونه......میتونه خیلی چیزها باشه ...محکی برای جنبه ات، صبرت، بخششت، عقلت، دلیلی برای شکستن دلت ،اعتمادت و...چیزهای خوب چیزهای بد...
بعضی از باروت ها بهتره هیچ وقت اتیش نگیرن چون عمقشون زیاده و تا پی ساختمان وجودت نفوذ کردن ... اتیش بگیره دیگه به این راحتی خاموش نمیشه و در این وقت هست که با تمام وجود دلت میخواد بری جلو اونی که کبریت زده بگی ببین...دارم میسوزم، خیالت راحت شد؟؟؟؟؟


ای بابا...من نمیدونم این زندگی چی میخواد از جون ما دست بردار نیست اه
در این 1 سال اخیر ماهی چند بار میرفتم تو هوا اینم شد وضع اخه؟؟؟؟؟
ولی خوبه، هر بار که ادم میره تو هوا یه بار تجربه میکنه که چقدر پرواز کردن را یاد گرفته،اینکه رفتی تو هوا حداقل رو پاهات بیای زمین نه با مخ،فکر کنم این 3-4 تا انفجار هفته اخیر محک خوبی باشه برای اینکه ببینم یاد گرفتم رو پاهام فرود بیام یا نه
امروز دو تا از دوستای صمیمیم باهم بحثشون شد!منم مونده بودم این وسط !!!!انفجاره عمیق بود ها!!اعصابم گله همه ناجور...
امیدوارم سنگی این زد برنگرده بخوره تو سر خودش و بخششی که اون کرد اشتباه نبوده باشه و این کبریتی هم که زدن به اعصاب من جمع و جور بشه ...

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391 ساعت 12:47 ق.ظ توسط دانشجو (ف.س.ط) نظرات |

اولین کورس مقطع ICM تموم شد...
جالب بود،نمیشه شب امتحانی گذروند،باید تو طول دوره درس خوند...
خیلی قشنگه!!!باید همه روزه هم درگیرش شیم....
بیخیال درس ....با تمام خستگیم،با سه شب نخوابیدنم..از دانشگاه تا خونه پیاده اومدم،یه دو ساعتی تو راه بودم..چه شهری داریم خداییش،خدایا شکرت
هوای عالی
یه نم باروون
همه جا سر سبز
بوی عطر گل و نم چمن



باروون را دوست دارم هنوز ..بدون چتر و سر پناه...



نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 03:38 ب.ظ توسط دانشجو (ف.س.ط) نظرات |

یه سوال خوندم فیس بوک نوشته بود اگه یه روز خدا را ببینی بهش چی میگی؟؟
سوال قشنگی بود و قشنگ تر از اون جوابهایی بود که براش بود
3هزارتا لایک داشت دو تا نظر یکی ((شرمنده ام)) یکی ((یه عالمه سوال دارم)) یه دو هزار لایک هم داشتیم((عاشقتم))
98 تا مورد بود که واقعا بعضی هاش جالب بود،حرف دلت بود،من این سه تا را لایک نزدم،حس نداشت
یکیش بود نوشته بود(( من را تو اغوشت بگیر خدااااااااااا میخوام بخوابم))این برای من قشنگترینش بود

حیف خدا که بخواد من را در اغوش بگیره!

میدونی؟؟؟خب معلومه که نمیدونی ولی الان میگم روشن شی
من مشکلم اینه که میدونم یه جا کارم میلنگه حالا کجا کار میلنگه را نمیدونم
از درون نابود شدم از بس این چند وقت به بقیه غبطه خوردم
گفتم امتحانا را میدم ادم میشم نشد
گفتم جهنم و ضرر سال نو بشه منم باش نو میشم!نشد
گفتم اونم طوری نیست خدا بزرگه میرم کربلا ادم میشم،حس ادم شدنم بهم دست دادها ولی انگار جو گرفته بودم رسیدم ایران بدتر قبل شدم که بهتر نشد
 عجب ها
خلاصه الان 3-4 ماهی هست درگیرم
هر چی فکر میکنم من زندگیم دقیقا کجاش مشکل داره که احساس میکنم یه جا کار میلنگه نمیفهمم
دارم از این بلاتکلیفی دیوونه میشم
خدا عزیزم قربون شکل ماهت برم،بیا به من بگو مشکلم چیه بعد دوباره سکوت اختیار کن،گناه دارم به خدا،د اخه من که ایوب نیستم باهام این مدلی میکنی که
اقا اگه کسی میتونه کمک کنه دریغ نکنه اجرش با خود خدا
میخوام دوباره برم تو کار نویسندگی،به جای مسنجر و فیس بوک میخوام بشینم و بنویسم!از چی را نمیدونم
شاید یه سفر نامه!!سفری به درون!!شاید داستان دغدغه های یه ادم
شاید داستان زندگی یکی
نمیدونم داستان هام را مخاطب هام دوست داشتن یا نه ولی هر چی باشه نوشتن اندیشه میخواد ،پویایی ذهن و روح میخواد،سفر به عمق احساسم را میخواد،تا خودم و حرفام را کامل نشناسم نمیتونم بنویسمش پس شاید کمکم کنه
برام دعا کنید

................
خدایا تو میدونی اگه نالیدن از زندگی و این دنیا را گذاشتم کنار به خاطر اینه که میدونم محکومم بهش و گفتنش به جز نمک پاشیدن رو زخمش هیچ فایده ای نداره ولی اگه هر از چند گاهی هم داد نزنم میترکم،باور کن،خدای عزیزم از این دنیا متنفرم خیلی متنفرم خدااااااااااااااااااااااااااااااااا




نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1391 ساعت 01:44 ق.ظ توسط دانشجو (ف.س.ط) نظرات |

سلااااااااااااااااااام
دلم تنگ شده بود برا وبم
چقدر اینجا سوت و کوره!!ای بابا
دیگه حسش نیست انگار
فردا ولی میام این پست را اصلاح میکنم،اگه برسم البته



فرداش:بعد از امتحانای میانترم باید برنامه امتحانای پایانترم را میدادیم،امتحانای عملی و نظری جدا و برنامه ریزی و امضا گرفتن هاش جدا،چیزی از استراحت بین میانترم و پایانترم نفهمیدیم که پایانترم شروع شد
اخرین امتحان پایانترم را که دادیم گفتن باید ورودیتون برا ترم بعد تفکیک جنسیتی شه!یه ورودی 200 نفره با 120 دختر و 80 پسر!!!1 هفته هر روز از ساعت 8 تا 6 بعد از ظهر پیگیر بودیم تا بهشون بفهمونیم این قانون برای ما عملی نیست!د اخه یه چی بگین شدنی باشه!!!
1هفته تموم شد و اینجا دیگه 5 شنبه بود فکر کنم 21 بهمن(تقویم پیشم نیست که دقیق بگم همین طوری گفتم،خرده نگیرید)،قرارا بود 11 اسفند علوم پایه بدم!علوم پایه ای که همش درس حفظی بود و فریبایی که ذاتا با درس حفظی مشکل داشت و تا همین جاشم برای اون طرح تفکیک یک هفته از بقیه عقب افتاده بود
3 هفته خواب نداشتم گذشته از دو سه روزی که مریض شدم و اصلا نتونستم بخونم بقیه اشم پر از استرس و خوندن و فحش دادن به خودم بود برای انتخاب رشته ی پزشکی
11 اسفند امتحان را دادیم گفتن باید 13 بریم سر کلاس!!
13 رفتیم سر کلاس،کلیدها اومد،حساب کردم دیدم پاس میشم ولی بعضی از همکلاسی هام پاس نمیشدن
بچه هایی که پاس نمیشدن رفتن تهران،زنگ زدن گفتن تعداد کمه شماها هم بیاین،رفتم با مسئولا حرف زدم که چی بنویسیم بدیم وزارتخونه کارمون راه بیفته؟ٰنامه را که اماده کردیم منم با سری بعدی رفتم تهران،کلی استرس کشیدم تهران،شاید برا بعضی ها مسخره باشه استرسی که من کشیدم ولی برا من خیلی سنگین بود،خلاصه فرداش برگشتیم اومدیم اصفهان،دنبال پیگیری کارها بودیم از مدلهای مختلف،دیدن نماینده ها مجلس از یه طرف و هماهنگی برای جلسه شنبه 20 اسفند که از وزارتخونه نماینده میاد دانشگاه و... از طرف دیگه
20 ام جلسه طی شد و دوباره نامه دادیم!برای دادن نامه ساعت 8:30 شب مجبور شدیم بریم هتل اسمان که نماینده ها اقامت داشتن تا نامه را به دستشون برسونیم!
21 شد،21 اسفند!!باید امتحان کورس مقدماتی را که کلاسهاش 13 هم شروع شده بود و من نرفته بودم سر کلاسها را میدادم!از اونطرف 2 فروردین تا 11 فرودین مسافر بودم
امتحان را میتونستم 27 اسفند یا 17 فروردین بدم،نه میکشیدم 27 ام بدم نه میتونستم ریسک کنم و بذارمش برا 17 هم
با هر سختی و مشکلی بود امتحان را همون 27 ام دادم
شنبه امتحان دادم،تا سه شبه که عید بود اتاقم را بعد 2 ماه تمیز کردم!
سه شنبه که عید بود و مهمون بودیم و چهارشنبه که ساک بستیم و اماده شدیم
کل خستگی این 3 -4 ماه اخیر را با خودم بردم سفری که خودش کوه خستگی بود
راهی کربلا شدیم
اول رفتیم نجف،وقتی رسیدم به حرم حضرت علی تو شوک بودم،هنوز یخم وا نرفته بود که بخوام حس خاصی داشته باشم ولی وای از روز اخرش،ایشالا قسمت همه بشه،امام علی برا همه پدری میکنه،حس میکنی دست محبتی را که روی سرت میکشن
مسجد سهله و مسجد کوفه هم حس خاصی داشت،تو مسجد کوفه که بودم یه ارامش خاصی داشتم،حس میکردم تو بهشتم،نه من،همه کسایی که دور و برم هم بودن،هم سفری ها،دوستان و... همین حرف را میزدن،اگه به من باشه دلم میخواد برم یکسال مجاور مسجد کوفه شم،روحم تازه شه
مسجد سهله هم حس خاصی داشت،واقعا امام زمان را حس میکردی اونجا
اون خستگی هایی که رو دوشم سنگینی میکرد باعث شد نتونم خیلی حرم برم یا حتی زیارت پیامبر هود و صالح
مجبور بودم مسکن بخورم و بخوابم که رو پا بمونم
نجف با تمام خوبیهاش،با تمام حس های عمیق و دوست داشتنیش تموم شد و راهی کربلا شدیم
3 روز کربلا بودیم،2 روز اول خیلی سردرد داشتم،خستگی اعمال نجف هم روی خستگی های قبلی جمع شده بود و واقعا من را از پا انداخته بود،در هر 24 ساعتی 3 تا مسکن میخوردم و کلی میخوابیدم که حداقل بتونم نمازهای واجبم را رو پاهای خودم بخونم،روز اخر بلاخره سعی کردم قشنگ برم زیارت

کربلا حس خاصی داره،هواش غربت و دلتنگی داره،نفست را بند میاره،غروبش دلگیره،داتش پر از درد و غمه،یه بغض داشتم تو حرم که لامصب راه نفسم را گرفته بود ولی نمیشکست و اشکم در نمی اومد،تنها چیزی که تو کربلا خواستم این بود که منتقم خونشون باشم با اینکه میدونم لیاقت ندارم،تنها چیزی که کربلا بهم داد یه حس درد و عصبانیت و انتقام بود،خونم را به جوش اورد
توی اعراب رسم هست وقتی جنگ پایان میگره پرچم سیاه،سبز یا ... ببرن بالا ولی تا وقتی پرچم سرخ بالا باشه یعنی هنوز جنگ ادامه داره و امام حسین و حضرت عباس کسایی هستن که پرچم روی گنبدشون سرخ هست
کلی اطلاعات جالبم پیدا کردم که بدم نمیاد بنویسم
مثل اینکه تو نجف بوده که ملائکه ادم را سجده کردم
ادم و نوح تو ضریح امام علی دفن هستن
محدوده ی مسجد کوفه را ادم تعیین کرده و جایی هم که توبه ادم پذیرفته شده همونجا بوده
کشتی نوح در مسجد کوفه بنا شده و اولین جایی که اب میزنه بالا زمان طوفان نوح همون مسجد بوده
اینکه مسجد سهله محل زندگی امام زمان بعد از ظهورشون هست و مسجد کوفه محل حکومتشون
اینکه امام حسین در راه کربلا که بودم به قیبله بنی اسد که میرسن میپرسن زمین کربلا مال کیه؟؟میگن مال خود بنی اسد،امام حسین 6 کیلومتر در 6 کیلومتر زمین کربلا را میخرن،و 10 برابر پول میدن به 3 شرط:1. چند روز بعد که شهید میشن این قبیله بیان و اجسادشون را دفن کنن،2. هیچگاه قبرهاشون مخفی نمونه و 3. از زائران قبرشون پذیرایی بشه
حس خاصی داره وقتی تو کربلا داری راه میری و حس میکنی داری تو مالمیک امام حسین قدم میزنی،اینکه امام حسین خودش پول پذیرایی از زائر هاش را قبلش داده و خیلی چیزهای دیگه
تا 2 هفته پیش شاید تمام چیزهایی که تو دینم خونده بودم را قبول داشتم ولی بیشتر برام نقش یه داستان را داشت،بهشت یه حس غریب بود که نمیدونستم چه جوری تعبیر میشه!زیارت عاشورا زیارتی بود که 4 سال بود نمیخوندم به خاطر لعن هاش و نمیدونستم واقعا زیارت مستندی هست یا نه
ولی الان بهشت را حس کردم،ادم را زیارت کردم و زیارت عاشورا را با 100 لعنش خوندم و با کلی نفرت و عصبانیت
سفر خاصی بود،هرچند اونقدرها ادم نبودم که کربلا را حس کنم و بتونم کامل درکش کنم ولی سفر خوبی بود،ایشالا قسمت همه بشه
وقتی روبرو ضریح امام علی نشسته بودم به ادم گفتم،جد بزرگوارم، شما یه سیب خوردی و ما به این فلاکت افتادیم وگرنه الان جامون تو بهشت بود،خودت برامون دعا کن،تو که خدا را دیدی و ملائکه را که بهت سجده کردن دیدی و بهشت را دیدی و همه چی هم برات فراهم بود سیب خوردی ،چه انتطاری از ماها هست؟؟؟خب طبیعی هست ما سیب که سهله گلابی و کیوی و خیار و هندونه هم بخوریم
حالا که شما بازم رفتی تو بهشت و خدا بخشیدت،بیا و خودت دعا کن نسلتم خدا ببخشه که گناه داریم ماها والا
ای بابا




نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین 1391 ساعت 12:52 ق.ظ توسط دانشجو (ف.س.ط) نظرات |





خدا خیلی کرد محول الحولم کنه امسال خودم نخواستم
سخت بود اخه
ولی امسال میخوام تصمیم بگیرم و واقعا شامل مقلب القلوب شم شامل محول الحول شم
سال 90 جز بهتریییییییییییییین سالهای زندگیم بود،از همه لحاظ
خدا را خیلی خیلی بابتش شکر میکنم
امیدوارم برای شما هم سال خوبی بوده باشه و سال 91 برای همه مون بهتر از پارسالم باشه

تقصیر من است اینکه، کم می آیی

هر گاه شدم اسیر غم می آیی

این  جمعه و جمعه های دیگر حرف است

آدم بشوم ، سه شنبه هم می آیی . . .


این بحث خودم

حالا یه شعرم بذارم برا نوروز به هر حال نوروز ایرانی و باستانیه


نوروز نُماد جاودان نوشدن است
تجدید جوانی جهان کهن است
زینها همه خوبتر که هر نو شدنش
باز آور ِ نام پاک ایران من است

امیدوارم سال خوبی پیش رومون باشه

 


نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390 ساعت 02:07 ب.ظ توسط دانشجو (ف.س.ط) نظرات |

آخیش
سلاااااااااااااااااااااااااااام
وای که چقدر درگیر بودم این چند وقت،چطورید؟؟؟خوبید؟؟؟دلم تنگ شده بود
اول از علوم پایه بگم
از سوم راهنماییم که درست حسابی و با عشق و علاقه درس میخوندم حسرت یه مدت درس خوندن با انگیزه و زندگی هدف مند به دلم مونده بود که در سال کنکور این حسرت به اوج خودش رسید چون مریض شدم و اون چیزی که میخواستم نبود هرچند نتیجه اش خیلی فراتر از من و تلاشم بود تا الان
علوم پایه خوب بود
استثنا بعد از دو سه سال زندگی درست حسابی که صبح تا شب داشتم درس میخوندم و زندگیم مفید بود را دوباره تجربه کردم
تازه شعرم گفتم!!!!!!!بعد از حدود 1 سال!!!ولی حسش نبود قلم کاغد بردارم بنویسم پرید!!!حیف شد،قشنگ بود

تو درسهایی که خوندم ،خیلی با خواندن فیزیو و اناتومی کیف کردم
امتحانم بدیش نبود
خدا را شکر
برام پاس شدن بس بود ولی خوب شدم ور خودم و خواندنم
یه تعدادی از بچه هامون زیر 100 شدن ولی ایشالا که همه پاس میشن،ولی این علوم پایه باعث شد ادم خیلی ها را بشناسه
بعضی ها خیلی با مرام اند دمشون گرم،بعضی هام حیف ATP که بخوام بسوزونم و در موردشون تایپ کنم
آخ که چقدر قشنگه وفتی که کف گیر خدا زیر و رو میکنه جایگاه ها را
خیلی حال میده ادم قیافه کسایی را ببینه که فکر میکردن حتما همیشه بالا میمونن
خدا شعور و معرفت همه را زیاد کنه
دلم میخواد به زندگیم سر و سامون بدم،هنوز زندگیم پخش و پلاست از علوم پایه
وقت نکردم تمیزش کنم
بهارم که در راهه
ای بابا
کلی عهد بستیم با خدا دلمون را برا عید خونه تکونی کنیم!!!نکردیم که!!!
اما جلو ضرر را از هرجا بگیری سوده!من که مطمئنم خدا هنوز ازم نا امید نشده بنابراین عمرا کوتاه بیام

راستی یه سرم رفتیم برا همین نمرات علوم پایه تهران
نمردیم و وزارتخونه کشورمونم دیدیم ....مجلسم دیدیم!!!کلا چه چیزا که ندیدیم
تجربه خوبی بود با تمام استرس هاش
مطمئنم جز خاطرات به یاد ماندنیم سیو خواهد شد


قالبم به مناسبت عید پیشاپیش عوض کردم چون عید سر نخواهم زد احتمالا

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند 1390 ساعت 03:50 ب.ظ توسط دانشجو (ف.س.ط) نظرات |

سلااااااااااااااااااااااااااااام


راحت شدم
اخیش
تجربه خوبی بود با تمام سختی هاش
با تب و لرزی که وسطش داشتم،با مشکلاتی که هفته اول فرجه ام را سوزوند و...
ممنون از تمام دوستایی که با پیامک با  مسنجر با وب سراغ میگرفتن و برام دعا کردن
ممنون از همتون میدونم دعاهای شما بی اثر نبوده برام
خیلی حرف دارم برا گفتن ولی حس نوشتن فعلا نیست
هنوز خسته ام
سر علوم پایه با خدا معامله کردم،میدونستم پاسم ولی معامله هر دو طرفش برای من سود بود،امیدوارم برای اولین بار سر عهدم با خدا وایسم،چون خدا به عهدش وفا کرد...


ادامه دارد...

نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390 ساعت 03:52 ب.ظ توسط دانشجو (ف.س.ط) نظرات |

سلام
اقا فقط التماس دعا
ببینید چه بلایی سرم اورده این علوم پایه که ساعت 8 صبح بیدارم!!!!!!!!!!!!!!!

دعا یادتون نره ها
من میرم 11 اسفند میام:D
نظر ها را میخونم ولی جواب نمیدم دیگه شرمنده
خدا پشت و پناهمون

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت 08:31 ق.ظ توسط دانشجو (ف.س.ط) نظرات |

بزرگ شدم
صبور شدم
پخته شدم

ولی هنوزم خیلی جا دارم
خیلی فاصله دارم تا به اون چیزی که میخوام برسم

بزرگ شدنم را بیشتر مدیون کسایی هستم که اذیتم کردم،از اشتباهاتم استفاده کردن تا اذیتم کنن و باعث شدن کمتر و کمتر اشتباه کنم

من فکر کنم بیشتر موفقیتش را ادم مدیون دشمن هاشه،هرچی دشمن قویتر باشه ادم قویتر میشه.نظرت چیه؟؟؟

راستی خوشحالم ، مشکلاتی که بعضا دو سال بود داشتم باهاشون دست و پنجه نرم میکردم تموم شده، ته این بازی که خدا خودش شروع کرد و به زور من را توش قرار داد و خودش تموم کرد و به زور من را ازش کشید بیرون ،تجارب بزرگی بود که به سختی هاش .....اومدم بگم می ارزید ولی نمیدونم واقعا می ارزیذ یا نه،به هر حال هر چه از دوست رسد نیکوست،حتما بهترین حالت بوده

نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 01:43 ق.ظ توسط دانشجو (ف.س.ط) نظرات |


Design By : Pichak